سيّد هادي عبدي اسکويي
خداوند، انگشت نما شدن در عبادت و انگشت نماشدن در برابر مردم را ناخوش مي دارد . [امام رضا عليه السلام]
بازديد ديروز: 2
بازديد امروز: 1
مجموع بازديدها: 2102
 RSS 
 Atom 
خانه
ارتباط با من
درباره من
پارسي بلاگ
» درباره من
سيّد هادي عبدي اسکويي
پيوندهاي روزانه


لينک دوستان
نويد نوري
آقاي بابايي
آقاي نعمت

موسيقي وبلاگ
يــــاهـو
اشتراک در وبلاگ

نام:

ايميل:

 

»» + ديوار براي پروانه ها

ديوار براي پروانه ها


پروانه توي باغچه ي خانه ي ما از اين سوي به آن سوي مي رفت و از اين گل به گل ديگر مي رفت.


جمشيد از خانه ي شان با يک ليوان بلوري آمد و گفت: مي خواهم پروانه را بگيرم و در ليوان بيندازم


من گفتم: اين باغچه مال ماست من اجازه نمي دهم تو پروانه ي باغچه ي ما را بگيري


پروانه از بالاي ديوار به حيات خانه جمشيد رفت جمشيد به طرف خانه ي شان دويد و با پروانه که داخل ليوان بود برگشت و به من گفت: پروانه ي باغچه ي خودمان است


من مي خواهم وقتي که بزرگ شدم يک ديوار بلند از اينجا تا آسمان بين خانه ي ما و جمشيد بکشم که پروانه ها نتوانند پرواز کنند و به ان طرف ديوار بروند



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( پنجشنبه 23/6/1385 :: ساعت 10:34 صبح )


»» + توپ جمع کن

توپ جمع کن


بچه ها پشت ديوار خانه ي ما فوتبال بازي مي کنند.من دور حيات راه مي روم و سرو صداي آنها را گوش مي دهم.بچه ها توپ را شوت مي کنند توپ توي حيات خانه ي ما


مي افتد من در حيات راه مي روم و بي صبرانه منتظر


 مي مانم.بچه ها دوباره شوت مي کنند.من آهسته و بي صدا در حيات راه مي روم بچه ها در مي زنند در را باز


 نمي کنم بچه ها من را صدا مي زنند من جواب نمي دهم


بچه ها مي روند من من يواشکي توپ را بر مي دارم و از نور گير انباري قاطي بقيه ي توپ ها مي کنم. من تا حالا يازده تا توپ جمع کردم



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( شنبه 11/6/1385 :: ساعت 4:31 عصر )


»» + خداحافظ خاتم

بايد بهتون بگم که من از مدرسه ي خاتم رفتم البتّه عضو خانواده خاتم هستم. امّا به


 


جاي جمالزاده .ولنجک اما از طريق اين وبلاگ با شما ارتباط خواهم داشت.در


 


ضمن من دو ماهي رفته بودم ولايت به همين دليل نوشته ي جديد نداشتم انشاالله


 


جبران مي کنم


 


 


خداحافظ خاتم


سيّد هادي عبدي اسکويي


8/6/1385



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( چهارشنبه 8/6/1385 :: ساعت 4:8 عصر )


»» + مطلب خواندني

هديه ي عمو جان


 


عمو جان يک روز که به خانه ي ما آمده بود يک کتاب(( بز زنگوله پا)) براي من هديه آورد.


عمو جان دفعه ي بعد که به خانه ي ما آمد مرا صدا زد و گفت:بگو ببينم کتاب بز زنگوله پا را خواندي؟


من گفتم: بله عمو جان.


عمو جان گفت:اسم مادر بزغاله ها چه بود؟بزغاله ها چند تا بودند؟اسم بزغاله ي بزرگ شنگول بود يا منگول؟حبّه ي انگور اسم کداميک از بزغاله ها بود؟چرا اسم بزغاله ي کوچک حبّه ي انگور بود؟حبّه ي انگور يعني چه؟ چرا مادر بزغاله ها گفت:در را روي غريبه باز نکنيد؟چرا آقا گرگه شنگول و منگول و حبّه ي انگور رو يک لقمه خام کرد؟چرا بز زنگوله پا شاخهايش را تيز کرد؟چرا گرگ شاخ ندارد؟بز زنگوله پا چگونه شکم گرگ را پاره کرد؟بزغاله ها وقتي از شکم گرگ بيرون آمدند زبده بودند يا نه؟ما از اين داستان چه نتيجه اي مي گيريم؟


من گفتم : عمو مصطفي ما از اين داستان نتيجه مي گيريم که ديگر از شما هديه نگيريم.


 



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( پنجشنبه 12/5/1385 :: ساعت 4:58 عصر )


»» + خاطرات دوران مدرسه

سبيل بابا ناميزان است!


بابا گفت:شنيده اي بچّه هايي که ورجه وورجه نکنند وبه حرف پدر و مادرشان گوش بدهند زودتربزرگ مي شوند؟


گفتم:نه


بابا گفت:شنيده اي بچّه هايي که صداي تلويزيون را کم کنند باهوش تر از بچّه هايي هستنند که صداي تلويزيون را بلند مي کنند؟


گفتم:نه


بابا گفت:شنيده اي بچّه هايي که دوايشان را بي نق و نوق بخورند بزرگ که شدنند خلبان مي شوند؟


گفتم:نه


بابا گفت:شنيده اي بچّه هايي که شب زود بخوابن خواب خيلي خيلي خوب مي بينند ولي بچّه هايي که شب دير بخوابن خوابهاي خيلي خيلي بد


مي بينند؟


گفتم:اين را هم نشنيده ام اما چيزي شنيده ام که شما نشنيده ايد.


بابا گفت:چي شنيدي؟


گفتم:شنيده ام که بابا هايي که بچّه هايشان را گول بزنند سيبل شان تا به تا


مي شود.


بابا قيچي را برداشت و رفت جلو آينه و سبيلش را ميزان کرد.


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( شنبه 27/3/1385 :: ساعت 4:30 عصر )


»» + يک رويداد

چند روز پيش يکي از معلّمهاي مدرسه ي ما يک لباس متفاوت از بقيّه پوشيده بود.و لباس ايشان مدل لباس هاي قديمي


را داشت.قهوه اي تيره با چهار خانه هاي کوچک و خط هاي قهوه اي روشن.زکي خاني به من گفت که : مي داني لباس


آقا مال کجا است؟ گفتم: نه  گفت: خوب معلوم است ديگر. رو بالشتي مظفّر الدّين شاه است.من و گلي و شمخالي


زديم زير خنده . و روز قبل از روزي که با آقاي ... درس داشتيم . زکي خاني گفت:من فردا به مدرسه نمي آيم گفتيم: 


چرا؟ گفت :آخر مي ترسم مظفّر الدّين شاه دنبال رو بالشتي اش بيايد.حدث بزنيد آن معلّم کيست؟


 


منتظر نظر هايتان هستم.


سيّد هادي عبدي اسکويي



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( جمعه 15/2/1385 :: ساعت 8:23 صبح )


»» + در وکردن درف سياسي

ما هر روز يکشنبه ها بر نا مه ي چکاد سرامدان داريم.چکاد يک برنامه اي نست که هر چند وقت يک بار مدرسه ي ما


مي گذارد وما اين روز ها بايد مدرسه بمانيم و تکا ليف هايمان را انجام مي دهيم.که به نظر من برنامه ي بيخودي است


زيرا اين برنامه مال کساني است که درس نمي خوانند و مطمعن هستم که کسي که درس نمي خواند آنجا هم درس


نمي خواند.وما بچّه هاي کلاس 1/2 مدرسه ي خاتم مجبور هستيم چون کلاس آخر مدرسه در ترم اوّل شده ايم روز


هاي يکشنبه تا ساعت 5 بعد از ظهر در مدرسه بمانيم.و من هم تازه از چکاد برگشته ام و بيکار بودم چون درس هايم را


نوشته ام.چند روز پيش بود که شنيدم بمبي در حرم مطهّر امام هادي (ع) منفجر شده است . خبر تأسف باري بود.


آمريکايي هاي جنايتکار فکر مي کنند که با توهين به مقدّسات مسلمانان مي توانند ما را از اسفاده ي انرژي هسته اي


محروم کنند که قطعاً به خواسته ي شان نخواهند رسيد.آمريکاييان با بمب گذاري در حرم امام هادي(ع) وامام


حسن عسگري(ع)ومنفجر کردن مقبره ي سلمان فارسي و جايگاه امام رضا(ع) در سامرا و کشيدن کاريکاتور پيامبر


عظيم شأن اسلام در واقع حکم اعدام خودشان را امضاء کردند.و با اين کار خود عصبانيّت مردم را زياد کرده است.


غربي ها در رسانه هاي خارجي اعلام کرده اند که:به اين خاطر با ايران توافقي با داشتن انرژي هسته اي را نداريم


که مي ترسيم ايران بمب اتمي درست کند و از آن براي جنگ با ما اسفاده کند و هنوز اعتماد کافي به ايران نداريم.


در ضمن تمام اين ساخت بمب اتم و استفاده ي غير درست از آن از گور اين انيشتن ... بلند ميشود.   


 



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( يکشنبه 7/12/1384 :: ساعت 6:49 عصر )


»» + سيّد هادي عبدي اسکويي

معلّمي داشتيم چو گل


سه ماه گذشت شد چو خار و بن


مستمرّم داد دو و هفتاد و پنج


گفت:اين را از دفترت بسنج


دلقکي شدم در اين کلاس


گفت:به نمره ي رياضي ات بناز


ضد حالي زد به اين دل


چو بعضي معلّم هاي بي دل


سوالي داد در امتحان کمر شکن


چون همان چکّش قند شکن


کدي زد در دفترش


چون ندادم مشاوره اش


بر دتم پيش آقاي منافي


وا قعأ جاي شما ها خالي


کدي زد آن مدير مهربان


چون ندادم رسمي به آن معلّم با وقار


اين شعر را براي آقاي نعمت(معلّم رياضي) سرو ده ام


سيّد هادي عبدي اسکويي



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( سه‏شنبه 11/11/1384 :: ساعت 6:50 عصر )


»» + سيّد هادي عبدي اسکويي

ديروز همه ي بچّه هاي دوم خوشحال بودند.زيرا 1- چون امتحاناتشان تمام شده بود 2- چون هيچ معلّمي درس نداده است 3-شنبه هم چون پايه ي اوّل و سوم امتحان دارند ما ساعت 10:50 دقيقه به وقت تهران تعطيل مي شويم. همه به علّت هاي ذکر شده خوشحال بودند به جز آقاي مقيمي و يک نفر که گريه مي کرد چون در خودکار بيکش گم شده بود .و تا مي توانست به مسئولان کارخانه ي بيک فحش مي داد.



نويسنده متن فوق: » سيّد هادي عبدي اسکويي ( جمعه 7/11/1384 :: ساعت 5:30 عصر )



»» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[23/6/1385- 10:34 ص] ديوار براي پروانه ها
[11/6/1385- 4:31 ع] توپ جمع کن
[8/6/1385- 4:8 ع] خداحافظ خاتم
[12/5/1385- 4:58 ع] مطلب خواندني
[27/3/1385- 4:30 ع] خاطرات دوران مدرسه
[15/2/1385- 8:23 ص] يک رويداد
[7/12/1384- 6:49 ع] در وکردن درف سياسي
[11/11/1384- 6:50 ع] سيّد هادي عبدي اسکويي
[7/11/1384- 5:30 ع] سيّد هادي عبدي اسکويي